نیمه شب نوشت های یک دیوانه!
n0bodY fr0m NeVer laNd!دیالوگ 4
برو کنار سرما میخوری
- مهم نیست
بابا چی چی مهم نیست ، سرما میخوری تو ام
- دوست دارم سرما بخورم اصن
…
دیالوگ 3 / جمعه
ببینم پسر امروز چند شنبه است ؟
-جمعه..چطور؟
خودمون کم تعطیلیم ،هی ام به پستمون تعطیلی میخوره!
-تو که جمعه ها رو دوست داشتی ، چی شده غر میزنی؟
غم ام از این نیست
- …
هر وقت حساب روز ها از دستت در رفت یا خیلی پیری یا زیادی الاف
-حالا مال تو کدومشه؟
هیچکدوم مال ما از بدبختیه
صبح

یک روز دیگر – یک صبح دیگر- یک تخت بهم ریخته – چشم های ملتمس خواب – منی نیما نام گنگ و خسته به دنبال لباسها از این سو به انسوی اتاق میدود – یک روز دیگر در انتظار آغاز شدن – بدون اینکه بدانی چه خواهد گذشت – خوب یا بد؟ – خوشی یا غم ؟ – شادی یا درد ؟
میروم تا آغازش کنم با این امید که سرانجام دریای روزمرگی مرا در کام خود فرو نکشد
دیالوگ 2
پاشو دیگه ..اَه
-چته؟
بهت میگم پاشو…دِ پاشو دیگه جا میمونیم ها
-ما که از همه چی جا موندیم اینم روش …بزار بخوابیم بابا !
تغییر
چند هفته ای میشه برنامه ی زندگیم اساسی تغییر کرده
منی که ساعت 5 صبح میخوابیدم باید 5 صبح بیدار شم :/
بیدار شدن تازه اولش ه هر روز یه مسافرت درست حسابی ام تا دانشگاه باید برم و برگردم
ازونورم وقتی میرسم خونه دیگه انرژی ای برام نمونده کلا
یه فکری باید به حال خودم بکنم
خانه ی سبز


یه خونه هرجایی میتونه باشه. میتونه بالای یه ساختمون بلند باشه. میتونه تو یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه. میتونه بزرگ، یا میتونه کوچیک باشه. میتونه برای هر کس مفهومی داشته باشه، یا هر رنگی داشته باشه. میتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه. میتونه به رنگ قرمز یا به رنگ… ولی بنظر من، یعنی بهتر بگم ما معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه. بله سبز و همیشه سبز.
کوتاه از کتابها 2
سرش گیج می رفت، افکار و احساساتش محو و تیره شده بود، درد شدیدی در شکمش حس می کرد و در چشم هایش روشنایی ناخوشی می درخشید… نزدیک غروب سه کلاغ گرسنه بالای سر پات پرواز می کردند… این سه کلاغ برای درآوردن دو چشم میشی پات آمده بودند.
سگ ولگرد / صادق هدایت
کوتاه از کتابها
تمامی آنچه از آدمی باقی میماند گوگردی است که جعبه کبریتی را کفایت کند … و آهنی که بتوان از آن میخی ساخت که انسان بتواند خود را حلق آویز کند
تنهایی پر هیاهو / یهومیل هرابال / پرویز دوانی
معجزه؟ شاید!
من هنوز تو شوکم
تو شوک اتفاقی که دیشب ساعت 5 صبح افتاد
چطور ممکنه یه ماشین با سرعت 180 km/h تصادف کنه و نه تنها هیچ اتفاقی واسه کسایی که توش بودن نیفته ماشینم کاملا سالم بمونه!
چطوری؟
غریبه ی عاشق
وقتی یه غریبه از راه میرسه ، زل میزنه تو چشات و میگه دوست دارم چیکار باید بکنی؟
بگی منم همینطور؟ نه چون تو همچین حسی نداری
بگی نه من اصلا همچین حسی ندارم؟ نه نمیتونی یا حداقل من نمیتونم
واستی و توام تو چشاش زل بزنی؟ خوب..بعدش چی؟
رد شی و بری؟ پس اون و حسش چی؟
واقعا چیکار باید کرد؟