آرشیو برای دسامبر, 2007

2200 اینجا زمین است…..

کلاه محافظمو از سرم بر میدارم و زل میزنم به خورشید…..

میخوام ببینم واقعا همینقدر که میگن خطرناکه یا نه…….

صدای داد و فریاد دوستام رو میشنوم که دارن میگن مگه از جونت سیر شدی ؟! زود باش کلاهت رو بذار رو سرت…..

یادمه بابام میگفت اجدادمون خیلی راحت بدون هیچ محافظی زیر نور خورشید راه میرفتن و بازی میکردن….

میگفت اون زمانا یه چیزی وجود داشته به اسم لایه ی ازن که نمیذاشته خورشید مارو اینجوری اذیت کنه…..

خوش به حالشون حتما خیلی بهشون خوش میگذشته……

حس بدی روی پوستم دارم…….

کلاه رو بر میگردونم سر جاش…..

یکی داره صدام میکنه……