نیمه شب نوشت های یک دیوانه!
n0bodY fr0m NeVer laNd!آرشیو برای ژانویه 7, 2008
میخوام برگردم عقب

اونی که تا دیروز براش مثل یه بت بودی
امروز توی چشمات نگاه میکنه و ازت رد میشه
اون غریبه ای که هر روز صبح توی چشماش زل میزدی و یه لبخند خشک و خالی تحویل میگرفتی میاد توی زندگیت
اونی که یه روزی آرزوت بود الان خیلی دست یافتنی تر از یه آرزو شده
زیاد می بینیش
آره زیاد میبینیش و زل میزنی توی چشماش و میخندی
اونم میخنده ولی رنگ خنده هاش عوض شده
دیگه مثل اون روزای زمستون سرد نیست
مثل وقتی که دستای یخ زدتو میکردی توی جیبت و زل میزدی توی چشماش
آره میخنده
میخنده ولی غمو پشت مردمک چشماش میبینم
دلم برای اون روزای سرد تنگ شده
میخوام کوله پشتیمو بندازم رو دوشم و دوباره از جلوش رد شم
میخوام دوباره نگاه کنم توی چشماش و یه لبخند سرد تحویل بگیرم
آره میخوام برگردم عقب………