نیمه شب نوشت های یک دیوانه!
n0bodY fr0m NeVer laNd!آرشیو برای اکتبر, 2009
دیالوگ 4
برو کنار سرما میخوری
- مهم نیست
بابا چی چی مهم نیست ، سرما میخوری تو ام
- دوست دارم سرما بخورم اصن
…
دیالوگ 3 / جمعه
ببینم پسر امروز چند شنبه است ؟
-جمعه..چطور؟
خودمون کم تعطیلیم ،هی ام به پستمون تعطیلی میخوره!
-تو که جمعه ها رو دوست داشتی ، چی شده غر میزنی؟
غم ام از این نیست
- …
هر وقت حساب روز ها از دستت در رفت یا خیلی پیری یا زیادی الاف
-حالا مال تو کدومشه؟
هیچکدوم مال ما از بدبختیه
صبح

یک روز دیگر – یک صبح دیگر- یک تخت بهم ریخته – چشم های ملتمس خواب – منی نیما نام گنگ و خسته به دنبال لباسها از این سو به انسوی اتاق میدود – یک روز دیگر در انتظار آغاز شدن – بدون اینکه بدانی چه خواهد گذشت – خوب یا بد؟ – خوشی یا غم ؟ – شادی یا درد ؟
میروم تا آغازش کنم با این امید که سرانجام دریای روزمرگی مرا در کام خود فرو نکشد
دیالوگ 2
پاشو دیگه ..اَه
-چته؟
بهت میگم پاشو…دِ پاشو دیگه جا میمونیم ها
-ما که از همه چی جا موندیم اینم روش …بزار بخوابیم بابا !