زندگی رسما شده شبیه یه توپ غلتون ه
مسیرش عوض میشه ، جا به چا میشه دور میزنه برمیکرده ، حذف میکنه تولید میکنه ، میرقصونه ، متعجب میکنه ، خوشحالت میکنه ، بعضا بهت زده میشی ، بعضی روزا نمیدونی کلا چیکار داری میکنی و تنها تصورت از خودت ، خودتی و نه بیشتر نه کمتر
میکن باید واسه زندگی هدف داشت ، تا درست پیش یره ، منطقیه و قابل قبول ، میگن باید توی هر شرایطی به خوب و درست زندگی کردن اهمیت داد
و از این حرفا
واقعا بعضی وقتا برام سوال پیش میاد که چه فاکتورایی مسیر زندگی آدم هارو مشخضص میکنه یا تغییر میده ، شانس ه ؟ اتفاقی ه یا نیس؟باید باتهاش مدارا کرد ؟ یا مبارزه ؟با روال عادی زندگی باید جنگید ؟ یا باید با آخوش باز رفت طرفش ؟
ار طرفی یه میل درونی ام تو وجود آدمیزاد هس که همیشه میگه : ای بابا ، چه کاریه خوب ، مشغول نکن ذهنتو ، زندگی تو بکن

برای زندگی کردن باید امید داشت؛
و امید اون چیزی ِ که همه خودشونو بهش مشغول می کنن!!
و
آره
باید مبارزه کرد،
و وقتی یه مبارز بشی دیگه به امید هم نیازی نداری
اما برای مبارز بودن هم باید یه چیزایی داشت که من نمیدونم چیه.
.
برای آسون زندگی کردن باید این حرفا رو فراموش کرد و زندگی کرد…
و نهایتاً کیه که بتونه بگه چی رو باید و چی رو نباید…
در ضمن، من به نقش ژنتیک هم تأکید اکید دارم.