آرشیو برای نیمه شب نوشت ها!

صبح

e4d06bb7403fbbb7c7d85f39f66c5aef

یک روز دیگر – یک صبح دیگر- یک تخت بهم ریخته – چشم های ملتمس خواب – منی نیما نام گنگ و خسته به دنبال لباسها از این سو به انسوی اتاق میدود – یک روز دیگر در انتظار آغاز شدن – بدون اینکه بدانی چه خواهد گذشت – خوب یا بد؟ – خوشی یا غم ؟ – شادی یا درد ؟

میروم تا آغازش کنم با این امید که سرانجام  دریای روزمرگی مرا در کام خود فرو نکشد

دیالوگ 2

پاشو دیگه ..اَه

-چته؟

بهت میگم پاشو…دِ پاشو دیگه جا میمونیم ها

-ما که از همه چی جا موندیم اینم روش …بزار بخوابیم بابا !

تغییر

چند هفته ای میشه برنامه ی زندگیم اساسی تغییر کرده

منی که ساعت 5 صبح میخوابیدم باید 5 صبح بیدار شم :/

بیدار شدن تازه اولش ه هر روز یه مسافرت درست حسابی ام تا دانشگاه باید برم و برگردم

ازونورم وقتی میرسم خونه دیگه انرژی ای برام نمونده کلا

یه فکری باید به حال خودم بکنم

کوتاه از کتابها

تمامی آنچه از آدمی باقی میماند گوگردی است که جعبه کبریتی را کفایت کند … و آهنی که بتوان از آن میخی ساخت که انسان بتواند خود را حلق آویز کند

تنهایی پر هیاهو / یهومیل هرابال / پرویز دوانی

معجزه؟ شاید!

من هنوز تو شوکم

تو شوک اتفاقی که دیشب ساعت 5 صبح افتاد

چطور ممکنه یه ماشین با سرعت 180 km/h تصادف کنه و نه تنها هیچ اتفاقی واسه کسایی که توش بودن نیفته ماشینم کاملا سالم بمونه!

چطوری؟

غریبه ی عاشق

وقتی یه غریبه از راه میرسه ، زل میزنه تو چشات و میگه دوست دارم چیکار باید بکنی؟
بگی منم همینطور؟ نه چون تو همچین حسی نداری

بگی نه من اصلا همچین حسی ندارم؟ نه نمیتونی یا حداقل من نمیتونم

واستی و توام تو چشاش زل بزنی؟ خوب..بعدش چی؟

رد شی و بری؟ پس اون و حسش چی؟

واقعا چیکار باید کرد؟

شکیبایی یکسال بعد

باورتون میشه یک سال گذشت؟

یک سال پیش همین موقع ها یکی از هنرمندای  با ارزش کشورمون رو از دست دادیم..

من که به شخصه خیلی دوسش داشتم..

جدا از بازیش صداش واقعا جادویی بود..

چند روز پیش یه مصاحبه با پسرش دیدم از tv از شدت شباهت این 2 نفر شوکه شدم..چهره و صدای “پوریا”  کاملا عین پدرش بود

روحش شاد …

http://fajrfestival.ir/pe/pictures/bozorgdasht/fullsize/Khosrow_Shakibaei.jpg

دوره

هر چیزی یه دوره ای داره….

سعی کن نهایت استفاده رو از اون دوره بکنی چون مطمئننا دیگه هیچوقت بر نخواهی گشت به اون شرایط….

یادت باشه دوره ی هر چیزی بالاخره  یه روز تموم میشه تو باید بذاریش کنار….

اگه اینکارو نکنی  عواقبش  آزارت میده…

همیشه اینو یادت باشه….

2200 اینجا زمین است…..

کلاه محافظمو از سرم بر میدارم و زل میزنم به خورشید…..

میخوام ببینم واقعا همینقدر که میگن خطرناکه یا نه…….

صدای داد و فریاد دوستام رو میشنوم که دارن میگن مگه از جونت سیر شدی ؟! زود باش کلاهت رو بذار رو سرت…..

یادمه بابام میگفت اجدادمون خیلی راحت بدون هیچ محافظی زیر نور خورشید راه میرفتن و بازی میکردن….

میگفت اون زمانا یه چیزی وجود داشته به اسم لایه ی ازن که نمیذاشته خورشید مارو اینجوری اذیت کنه…..

خوش به حالشون حتما خیلی بهشون خوش میگذشته……

حس بدی روی پوستم دارم…….

کلاه رو بر میگردونم سر جاش…..

یکی داره صدام میکنه……

حس جدید

امروز یک حس جدید رو تجربه کردم…..

عجیب و جالب…….

مسیر همون مسیر همیشگی بود و همه چی همون شکلی که قبلا دیده بودم ولی فرقش با دفعات قبل این بود که ایندفعه ساعت 5 صبح جمعه بود……

تنها چیزی که میتونستی بشنوی صدای خش خش برگ ها زیر پات بود که سکوت رو میشکست…….

یکی از چیزایی که میتونست این سکوتو به بهترین نحو ممکن بشکنه موزیک بود……..

هدفون رو از کوله پشتیم در آوردم و گذاشتم توی گوشم…….

 

 

165fs147140.jpg

 

 

fly in to the night

Inside of you
Tears of pure frustration
Cascading down your heart
What could fill your restless soul
You may never know
You may never know

 

 

تجربه ی قشنگی بود همراه با یه حس خوب و جالب………

 

Older entries »