محیط زنگی = مجموع اضلاع

زندگی رسما شده شبیه یه توپ غلتون ه

مسیرش عوض میشه ، جا به چا میشه دور میزنه برمیکرده ، حذف میکنه تولید میکنه ، میرقصونه ، متعجب میکنه ، خوشحالت میکنه ، بعضا بهت زده میشی ، بعضی روزا نمیدونی کلا چیکار داری میکنی و تنها تصورت از خودت ، خودتی و نه بیشتر نه کمتر

میکن باید واسه زندگی هدف داشت ، تا درست پیش یره ، منطقیه و قابل قبول ، میگن باید توی هر شرایطی به خوب و درست زندگی کردن اهمیت داد

و از این حرفا

واقعا بعضی وقتا برام سوال پیش میاد که چه فاکتورایی مسیر زندگی آدم هارو مشخضص میکنه یا تغییر میده ، شانس ه ؟ اتفاقی ه یا نیس؟باید باتهاش مدارا کرد ؟ یا مبارزه ؟با روال عادی زندگی باید جنگید ؟ یا باید با آخوش باز رفت طرفش ؟

ار طرفی یه میل درونی ام تو وجود آدمیزاد هس که همیشه میگه : ای بابا ، چه کاریه خوب ، مشغول نکن ذهنتو ، زندگی تو بکن

Advertisements

مردم شهری که دوستش میداشتم

هی آدمها ی شهرم، نمیفهمتون ، با دغدغه هاتون بیگانه ام ، سرگرمی هاتون برام ملال آوره ، هدف هاتون برام بی معنی ه ، نمیدونم اطرافم چه اتفاقاتی داره میوفته.

 

 

اخیرا یه گشت و گذاز کوتاه تو شهرم میتونه انگیزه ی کافی بهم بده تا ترکش کنم ، قید همه چی رو بزنم و برم

 

مردم شهرم ، چتون شده؟

خاطرات روان

خاطرات رژه میروند ، درست در مقابل چشمانم و نمیدانم که با کدام آرایش ،اینگونه خود را تحمیل میکننند.

بگذار بیایند و خود را بنمایانند ، باکی نیست

من با غباری از بی تفاوتی احاطه شده ام .

 

 

Secret trip

وقتشه ، جمع کن بند و بساط و میخوایم را بیوفتیم

میخوام ببرمت جاهای عجیبی که تا حالا نرفتی

کارش فقط یه ماشین و یه راننده ی خودکار ه

آخه میدونی که…وقت رانندگی ندارم

میخوام همه چیو بسپرم به خودش

بدو برو خداحافظی هاتو بکن میخوایم راه بیوفتیم

شایدم یه سفر رفتیم زیر دریا ، از کوسه ها که نمیترسی؟

میخوام اسمت تو تاریخ موندگار شه ، به عنوان اولین کسی که  رامشون کرد

البته لازم نیس نگران باشی ، همه کاراش با من ، فقط میخوام به اسم تو تموم شه

شایدم نه ، شاید بردمت یه جا رو ابرا مثلا ، میریم میشینیم یه چیزی میزنیم به بدن

بعدشم واسه اینکه حوصله امون سر نره  پرنده ها رو میشمریم

من قبلا شمردمشون حواست باشه ، کلاه سرم نمیره

شاید اصلا باید ببرمت یه جا با خونه های قزمز و مشکی

کدومارو دوست داری؟

قزمزا مال من مشکیا مال تو ، هوم؟

نه ؟ خوب ، همش مال تو ، مهم اینه که قرمز و مشکی ان

بدو برو خداحافظی کن ، کوله ام سنگینه، بدو

…..

کودکی چند ساله بودم..

مهم ترین اتفاقی که قاتی ونگ ونگ هام افتاد ،این بود که فهمیدم تیشرتی رو که برعکس پوشیدم، حتما لازم نیست کامل درش بیارم تا درست بپوشمش. فقط کافیه دست هامو از توش در بیارم و بچرخونمش .

هان ؟

بزي میانسال با موهای سبز مایل به خردلی، در گوشه اي مشغول ور رفتن با تلفنی بود که او را همراهی میکرد،اما ناگهان اتوبوس دو طبقه قرمزي او را در بر گرفت ! اين نيز بله ! شايد حتي ! خود شما چطور ؟

 

 

 

 

 

نمونه ای از اثرات آلودگی هوا بر مغز یک انسان بالغ